نمی خواستم بنویسم نه به این زودی.
اولین دلیلم... بگذریم
دومینش تنبلی بود...
تا امشب که خیلی تصادفي عليرضا قدمياري عزيز را جلوي كتاب فروشي كليدر ديدم. تكيه كرده بود به ماشين و داشت با دوستي حرف مي زد. از ديدنش خوشحال شدم خيلي زياد. خيلي وقت بود نديده بودمش. جوياي حال هم شديم. توي صحبت هايش گفت هميشه به اينجا سر مي زند. مي آيد و مي بيند كه هنوز بي تغيير مانده!
اگر نوشتم براي دوست خوبم بود. عليرضا قدمياري عزيز. كسي كه خيلي چيزها ازش ياد گرفتم.
استاد مجسمه سازي كه قرار بود به من مجسمه سازي ياد بدهد كه... من كنكور دادم علي جان! قبول هم شدم! كي مجسمه سازمان مي كني؟
+ مهربانو یکشنبه 16 فروردین1388
0:20 |

