تبليغاتX
حس یک زن که غریبی می کند با خورشید - بی فروغ ، بی دروغ






 

عصيان مي كنم ،

طغيان نيز،

آشوب مي كنم  و ويران.

به خون مي كشم

دل هايي كه به خود دل بسته اند.

به خون مي كشم

اشک ها

درد ها

عذابي كه

هيچ چيز

هيچ كس

هيچ جا

با هيچ تواني

درك نخواهد كرد

عصيانم را

دردم را

طغيانم را

به خون خواهم كشيد

تو را

خودم را

و هيچ كس را

از اين طغيان

اماني نيست

فرار كنيد

تا راهي هست

تا دري باز است

فرار كنيد

من به جنون رسيده ام

به خون!

 

پ. ن: اين هيچ چيز نيست جز بازي انگشتانم روي كيبورد قديمي!

 

+ مهربانو جمعه 16 اسفند1387 14:46 |