تبليغاتX
حس یک زن که غریبی می کند با خورشید






 

نمی شه!

 

 

+ مهربانو سه شنبه 28 آبان1387 21:17 |
 

 

چند روز پیش رفته بودم مشهد. دلم خیلی چیزها می خواست. اما از حرم که آمدم بیرون. دیدم دلم فقط یک چیز می خواهد...

فقط یک چیز اونم اینکه... خدا محکم بغلم کنه!

 

 

+ مهربانو دوشنبه 20 آبان1387 9:19 |
 

 

 

فقط  گفته بودند زنان در انسان بودن با مردان تفاوتی ندارند!!! 

 برای هضم بیشتر این گزارش  رجوع کنید به پرنده خارزار

 

الگوهای برنامه پنجم اسلامی!!!  ---------------> رجوع کنید به عقل و شعور خودتان لطفاْ!!

 

 

 

+ مهربانو دوشنبه 13 آبان1387 10:20 |
 

آدم ها تغییر می کنند. اما اگر کسی ادعا کند از تجربه های دیگران همیشه بهره برده و اشتباه نکرده مطمئن باش مثل هاپویی دوست داشتنی دارد برایتان خالی می بندد.

برای آدم نصیحت و راهنمایی و پیشنهاد دادن درست مثل یــــــس(یاسین) در گوش خر خواندن است!!

من نه بددهنم نه بد قلم. واقعیت اینگونه می گوید.

***

دارم برای چندمین بار "تاج خار" را می خوانم٬

این بار دیگر به سیاسی بودنش کاری ندارم٬

این بار فقط می خوانمش. تشنه ی سادگی و در عین حال پیچیدگی قلمش همستم.

هـــــــــــــــــــیس!!

لطفا کسی مزاحم نشود!

من به تریاق خودم نیازمدم!

+ مهربانو چهارشنبه 8 آبان1387 10:4 |
 

احساس حماقت می کنم. شده ام شبیه دختران دبیرستانی که دوستانشان٬ نقش ِ نفس هایشان را دارند...

اما

با خودم که فکر می کنم می بینم تمام زندگی ام خرج دوستانم شده.

این واقعی است فیلم نیست که کارگردانش حاتمی کیا باشد. الان که فکر می کنم می فهمم ( یعنی امیدوارم بفهمم) که چقدر از روزها و ساعت های عزیزم را خرج کسانی کردم که حالا مثلا دوستانم هستند.

روزهای زیادی را در استرس آنها شریک بودم.

در حرص خوردنشان.

در متهم شدنشان.

در غصه خوردنشان.

در عاشق شدن هایشان بسیـــــــــــــــــــــــــــــار!!!

و فکر می کنم یا بهتر است بگویم انگار دارد حالیم می شود چرا حالا باید یک دوست را ( واقعی ترین معنای یک دوست را چطور می شود توی بلگفا نوشت؟) اینقدر برنجانم.

اینقدر عذاب بدهم.

اینقدر تنها بگذارم...

یا

اینقدر تنها بمانم.

این رسم ما نبود.

حق ما هم ...

همین ... من و تو

که قرار بود به اندازه ی ما هم شده٬ با هم باشیم...

+ مهربانو یکشنبه 5 آبان1387 23:1 |