معتادیم که هستیم، که چی هی با پتک توی سرمان می زنید که معتادید؟ خب هستیم! برویم قرص بخوریم خوب است؟ هرویین بکشیم خوب است؟
حالا که مثل بچه ی آدم اعتیادمان یه مشت کتاب است جوری نگاهمان می کنند که یکی نداند فکر می کنند ما حشیش کش حرفه ای هستیم. کتاب می خوانیم خب!!جرم که نیست.
البته خیلی ها که نگران کتاب خواندن ما هستند کتاب را مقصر نمی دانند. جوان بودن ما را مقصر می دانند.
پنچ شنبه پیش توی اتوبوس بودم و در حالی که کوله پشتی ام، هی از روی شانه ام می افتاد و توی یک دستم هم چند تا فیلمنامه بود که منگنه نشده بود و با همه ی این بدبختی ها توی اون شلوغی اتوبوس انگار زده باشنم می خواستم اولِ کتاب بی وتن رضا امیرخانی رو بخوونم که یه خانم تقریبا مسن خودشو روی صندلیش جا به جا کرد و در حالی که روشو محکم گرفته بود و با صدای بلند گفت: چیه؟ عکس لاش داری که اینقد بی تابی ببینیش؟
خوب مسلماً در اون لحظه چهره ی من دیدنی بود. همه ی اتوبوس گرامی هم برگشته بودن و به من نگاه می کردن. منم با اجازتون کتاب رو جلوی خانم، قشــــــــــــــــــــــــنگ تکان دادم و گفتم: عکس عمه ی گرامی شما رو بلکه لاش گذاشته باشم!!( ببخشید دیگه!) خانمه هم یه کم خودشو جا به جا کرد و ایــــــــــــــــــــــشی گفت و شروع کرد به خانم کناریش از بدی جوونا گفتن که آره احترام سرشون نمی شه!!! شخصیت ندارن!! تو هر چیزی دخالت می کنن!! وقیح شدن!!! در این میان هم هی یکی در میون به من نگاه می کرد و چشم غره ای می رفت. منم جاتون خالی شونه به شونه شیطونه بهش پوزخند می زدم تا دفعه آخرش باشه. بچه پررو!!




