تبليغاتX
حس یک زن که غریبی می کند با خورشید






 

 

علیرضا فیضی

این در دانشگاه هنر شهرمان است. همینجوری از ریختش خوشم می آِید.

 

امروز طی یک عملیات درب و داغان با فرنوشی تصمیم گرفتیم چهره ی انجمن را تغییر دهیم. برای همین کلی عکس به در و دیوارش آویزان کردیم. حالا اگر کار خوب از آب در بیاید شاید عکسش را گذاشتم اینجا!

+ مهربانو دوشنبه 21 مرداد1387 15:48 |
 

علیرضا فیضی

من عصبانی هستم... نه به خاطر اینکه رفته ام سینما و فیلم جدید کمال تبریزی را دیده ام، نه به خاطر دیالوگ های مزخرفش که مردان بی جنبه ی یک شهر کوچک را حسابی سر کِیف برده بود... نه به خاطر دیالوگ آخر فیلمش که مثلا می خواست ادای آدم های دموکرات را در بیاورد. نه به خاطر صدای چیپس خوردن آدم های پشت سری ام ... نه به خاطر جیغ های بچه 6 ماهه جلویی... نه به خاطر اینکه توی راه برگشت از سینما با دو پسر درگیر شدم، نه به خاطر جیغ زدنم وسط خیابان... نه برای این ها، من از این عصبانی ام که چرا وقتی از سینما آمدم بیرون چرا وقتی داشتم توی خیابان راه می رفتم و با دوستانم پشت سر کمال تبریزی حرف می زدم، چشمانم را درست باز نکردم تا آدم های عوضی خنده دار  فیلم تبریزی را به تلخ ترین حالتش جلوی رویم ببینم... من عصبانی ام که چرا  آدم های مزاحم را نمی دیدم ، ماشین هایی که می ایستادند را نمی دیدیم... دردش این بود که او، آن همه اغراق کرده بود، اینها، این همه گستاخی... برای همین است که من از دست خودم عصبانی ام... فقط از دست خودم نه تبریزی...

+ مهربانو یکشنبه 13 مرداد1387 22:23 |
 

 

علیرضا فیضی

 

 

این عکس را دوست دارم... بیشتر از آن چیزی که تو بفهمی....

 

+ مهربانو پنجشنبه 3 مرداد1387 17:12 |