تبليغاتX
حس یک زن که غریبی می کند با خورشید






 

 

که چی ؟ که بمانم دویست سال
به ظلم و تباهی نظر کنم
که هی همه روزم به شب رسد
که هی همه شب را سحر کنم
که هی سحر از پشت شیشه ها
دهن کجی ی آفتاب را
ببینم و با نفرتی غلیظ
نگاه به روزی دگر کنم
نبرده به لب چای تلخ را
دوباره کلنجار پیچ و موج
که قصه ی دیوان بلخ را
دوباره مرور از خبر کنم
قفس ، همه دنیا قفس ، قفس
هوای گریزم به سر زند
دوباره قبا را به تن کشم
دوباره لچک را به سر کنم
کجا ؟ به خیابان ناکجا
میان فساد و جمود و دود
که در غم هر بود یا نبود
ز دست ستم شکوه سر کنم
اگر چه مرا خوانده اید باز
ولی همه یاران به محنتند
گذارمشان در بلای سخت
که چی ؟ که نشاطی دگر کنم
که چی ؟ که پزشکان خوبتان
دوباره مرا چاره یی کنند
خطر کنم و جامه دان به دست
دوباره هوای سفر کنم
بیایم و این قلب نو شود
بیایم و این چشم بی غبار
بیایم و در جمعتان ز شعر
دوباره به پا شور و شرکنم
ولی نه چنان در غبار برف
فرو شده ام تا برون شوم
گمان نکنم زین بلای ژرف
سری به سلامت به در کنم
رفیق قدیمم ، عزیز من
به خواب زمستان رهام کن
مگر به مدارای غفلتی
روان و تن آسوده تر کنم
اگر به عصب های خشک من
نسیم بهاری گذر کند
به رویش سبز جوانه ها
بود که تنی بارور کنم

 

سیمین بهبهانی

+ مهربانو سه شنبه 17 اردیبهشت1387 21:25 |
 

 

 

           

 

فرار کردم...

 

 

 

+ مهربانو یکشنبه 15 اردیبهشت1387 13:33 |

                         

بیا فرار کنیم...

+ مهربانو چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 18:48 |

                 

یک عالمه عکس دارم می خوام همه عکس هامو آتیش بزنم تا دیگر هیچ عکسی نداشته باشم، کاغذامو هم بسوزنم تا بعد وقتی از صفحه روزگار پریدم. عمراً  کسی نتونه ثابت کنه وجود داشتم!!

پ.ن: فقط موندم نامه هامو چیکار کنم؟ خاطرهامو... صداهامو...تصویرامو...

+ مهربانو یکشنبه 1 اردیبهشت1387 20:36 |