|
چقدر بد بود،اگر سایه آدم بلند تر از خودش بود. چقدر بد بود٬ خیلی بد... فکر کن: تو کسی را ترک می کنی، در حالی که هنوز سایه ات پیش او نشسته... + مهربانو دوشنبه 26 فروردین1387
15:26 |
اتاق تاریک با چراغی که هی بالای سر تاب می خورد.
می پرسد: اسم؟ می گویم: کله ی صبح از توی رختخواب بیرونم کشیدید. نمی دونی؟
+ مهربانو شنبه 24 فروردین1387
0:43 |
خبرنگار جانمان میل کره اند ما را بیندازند میان رویاهایی که چند زمانی است به یادشان نبوده ایم و اینکه ما جداْ جنبه ی این بازی ها را نداریم برای همین دو جور آرزو نوشتیم برایتان. حالش را ببرید: 1. دوست داشتیم خانه ای جدا داشتم که هی گلی جان و خواهر خانمی، نمی کشتَندَم که کاغذهایت را جمع کن... کتابهایت را... مجله هایت را... 2. دوست داشتم آقای پدر این قدر به این خان داداشمان گیر نمی داد. دوست داشتنشان ما را خفه نموده. گرچه خان داداش از خدایشان است. اما خوب... حال ما بد شده برادر...! 3. دوست داشتیم یک روز بیاید گلی جانمان دیگر کمر درد و پا درد نداشته باشند. 4. کاش تهران را می آوردند بیخِ شهر ما!! آی چقد خوب می شد. 5. انگشتر نگین مشکی که 2 سال پیش گمش کردیم، پیدا می شد. 6. دوست داریم!! امسال که دانشگاه قبول شدیم، خدا وکیلی، باز خریت نکنیم و نزدنیم زیر همه چیز و باز نرویم دانشگاه!! ( اصولا این جز آرزوها حساب نمی شود اما خوب چکارش می شود کرد ها!!؟) آرزویم این است: 1. نتراود اشک از چشم تو مگر از شوق زیاد 2. و به اندازه هر روز تو عاشق باشند 3. عاشق آنکه تو را می خواهد 4. و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد. 5. آرزویم این هاست... + مهربانو چهارشنبه 21 فروردین1387
10:15 |
شب بود دخترک نفس نفس زنان خودش را به اول کوچه رساند و پرت شد میان شلوغی خیابان. دستش با قفسه سینه اش بالا و پایین می رفت. لبانش سفید شده بود ، شور و گرمی عابرانِ دیگر، گرمش کرد، به سیاهی ته کوچه نگریست، سایه ای زیر تاریک و روشن چراغ کوچه برای لحظه دل دختر را لرزاند. رو بر گرداند... وارد اولین مغازه شد و بسته نانی گرفت... آرام به سمت کوچه برگشت روبروی کوچه ی تاریک ایستاد. نان را به سینه فشرد و خیره تاریکی ته کوچه را پاید!! + مهربانو سه شنبه 20 فروردین1387
0:17 |
خوب که چی؟ معلومه حرفی برای گفتن نیست وقتی تمام فعالیتم محدود می شه به اینترنت و وب و آیدی های همیشه خاموش و کتاب و یخچال خونه و نارنگی های پوست کلفت و کاناپه و ریموت بدبخت و تراس خانه و گاهی هم درس خواندن!!! اونوقت توقع دارین من چی بنویسم؟ احتمالا یه دوره کارهایی که دوست دارم بکنم رو به صورت تخیلواره اینجا می نویسم بلکه نمیریم از بی کاری! دیشب خواب دیدم توی کنکور هنر ۵۰ شدم!!! بعد یهو شد شهریور دیدم داداشه واسم زده باستان شناسی شهر خودمون اونم پیام نور!! امروز صبح خیلی چپ چپ نگاش کردم بدبخت رو!!! ولی خدایی اگه یکی همچین بلایی سرش بیاد به نظر شخص شخیص خودم باید بره بمیره!! + مهربانو شنبه 17 فروردین1387
13:0 |
خوب اصولن توقع دارید٬ عید رو تبریک بگم٬ ولی نمی گم!!
چندی پیش تصمیم گرفتم مطلبی رو روی وبلاگم بذارم. نوشتم؛ویرایش کردم؛ عکس پیدا کردم، اما تمام مدت یه چیزی گوشه ی مغزم وول می خورد! مطلبم حرفی بود که دوست نداشتم آشنا بخونه! دیدم نمی شه، اونم توی وبلاگه من که از خواهرم گرفته تا دوستِ دوستِ دوستِ دختر خاله و... خلاصه همه از وجودش خبر دارن! دیدم نه انگار دیگه اینجا یه جای خصوصی نیست، جایی شده که همه میان می دونن پشت این نوشته ها کیه... هر مطلبی که می ذارم بالاخره یه چیزی داره که واسه چند تا آشنا سوال برانگیزه. خوب بهترین کار چیه؟ یه تماس کوچیک که چی؟! " سیما منظورت از اون پستت چی بود ؟" اصولن احساس می کنم دیوارها و حصارهای محافظم ریختن. و این طور بود که از خیر مطلبم گذشتم این یعنی شروع سانسور کردن خودم! و... خوب... راستش من از خودسانسوری متنفرم!! بعدن 1: اگه یه روزی اومدین دیدن این وبلاگ حذف شده بدونین رفتم تا بتونم بدونه اینکه خودم رو حذف کنم٬ حرف بزنم! چون احساس می کنم این حقمه...Ok؟ بعدن 2: اصولن دقت کردید من جدیدن زیاد از "اصولن" استفاده می کنم؟
+ مهربانو یکشنبه 11 فروردین1387
20:49 |
|
|