|
زیادی دانستن معمولا درد زیادی می آورد....
+ مهربانو سه شنبه 25 اردیبهشت1386
13:39 |
گاهی پیش می آید؛آدم به این نتیجه می رسد... که مردن بهتر از این اسارت پنهان است. گاهی آدم به این نتیجه ها می رسد.... مخصوصاً آدمهایی که خیال می کنند آزادند...آدم هایی که فقط خیال می کنند. اما در اسارتی مبهم دست و پا می زنند. آدم ها بعضی اوقات بدجوری اسیر محدودیت ها می شوند...امان از این آدم ها... + مهربانو دوشنبه 17 اردیبهشت1386
8:58 |
سلام آسمان که از آبی بودنت چیزی نمانده در این روزهای پر ازدود و دروغ... سلام زمین که سبزیت را به باد داده ایم در این شخم زدن های عقیده ها... سلام آفتاب که سوزانده شدی در رگبار شعله های تهمت ما زمینی ها ... سلام مهتاب که به ناپاکی کشانده اند تو را و خودشان را وخودمان را... سلام ستاره هایی که کمتر به چشم می آیید در این روزهای پر زرق و برق لعنتی... سلام قطره های باران که اسیدی شده اید بر سر مان، بیگناه! سلام درختانی که خشکیده اید در این بی آبرویی... سلام شاخه گل هایی که کمر خم کردید در میان دستان باغبانانتان... سلام چشمه ها که مسموم گشته اید از اعماق پاکی هایتان .... سلام دنیایی که انگار دیگر جایی برای زندگی نداری... سلام ...!! + مهربانو چهارشنبه 12 اردیبهشت1386
11:46 |
خون در خودکار می ریزم...خون بر کاغذ می نویسم .... خون می گریم خون فریاد می زنم...خون...خون...خون خواب می بینم این روزها... قرمز است دقیقه هایم و به روی هیچ کس نمی آورم نکند دلش خون شود....! + مهربانو شنبه 8 اردیبهشت1386
10:6 |
غروب که شد کنار پنجره منتظرم نباش! دیگر حیاط را به امید کنار رفتن پرده اتاقت آبپاشی نمی کنم. غروب که شد بی خود هول ورت ندارد که زنگ در خانه تان می خورد من با یک پیاله آش نذری مادر بزرگ پشت در خانه تان این پا و آن پا می کنم. غروب که شد دلت شور نزند تلفن خانه تان زنگ نمی زند که «الی خانم می شود بریم بیایی بریم خرید، مادر باز هم مریض است! » دیگر نگران هیچ چیز نباش! هیچ کسی کارت ندارد...نمی خواهد یواشکی به کسی دلداری بدهی و از آنور دلواپس آن لندهور باشی که نکند ببیندت و روزگارت را سیاه کند مثل لباس امروز من...نگران نباش! جایش توی بازداشت گاه امن امن است راحت بخواب که این آدمیان به این زودی ها دلتنگت نمی شوند. + مهربانو شنبه 1 اردیبهشت1386
15:5 |
|
|