تبليغاتX
حس یک زن که غریبی می کند با خورشید






بی خود چپ چپ نگاهم نکن...بی خود سرم داد نزن که تا کی می خوای مهمل بنویسی...من از زن نمی نویسم...توی اپیزود اول(به قول مهندس) نوشتم...نوشتم ولی نمی دانم چرا کسی ندید...چرا هیچ کس نگفت دیدنی های این زنان کجاست؟ همه گفتند بنویس و پاک نکن...انگار همه شما فقط خط اول پستم را خوانده بودید...انگار همه نگران پاک شدن نوشته های من بودند...هیچ کس ندید زن وبلاگ من غرق می شود... هیچ کس نخواست بفهمد من اگر نمی نویسم ...به این دلیل نیست که مطلب کم آورده ام...هر کسی نداند خودم خوب می دانم دنیای زنان پر است از کوزت ها و تناردیه ها و تک و توکی ژانوال ژان ها...پر است از نازنین هایی که خود را به آتش کشیدند تا از آتشی بزرگتر رهایی یابند... پر است از بهار هایی که میوه نداده به خزان کشیده شدند... پر است از مادرانی که نسبت به پدرانی دیوانه حقی ندارند...پر است از ضجه های نشنیده، اشک های ندیده و  غصه هایی که هیچ کسی درکشان نمی کند..زخم هایی که هیچ وقت درمان نمی شوند...حق هایی که هیچ وقت ادا نمی شود و.و.و.و.و...باز هم بگویم؟ یا خودت فهمیدی؟ فهمیدی که این پنحره ای که روبروی توست نه تنها مطلب کم نمی آورد بلکه جا ندارد تا بنویسد...نویسنده ی این صفحه قلمش از درد زنان می شکند...از درد هایی که نوشتنی نیستند...از زنانی که که فقط باید دید...فقط باید شنید...نوشتن گاهی نه تنها دردی را دوا نمی کند بلکه نمکی می شود به روی زخم های التیام نیافته...

احساس می کنم نوشتن من از زنان در این وبلاگ، نه تنها کاری نمی کند بلکه توی خواننده را هم نسبت به درد زن سرد کرده...حق نداشتن زن شده یک چیز عادی مثل ارائه بلیت نشانه شخصیت شماست! نمی خواهم از نوشتن فقط بشود...یک سوژه برای اینکه هر کس اسم مهربانو را می شنود بگوید همان زن نویس!!! نمی خواهم نقش بازی کنم...نمی خواهم  و تو می دانی که نمی توانی مرا مجبور کنی...

حالا باز هم بگو این مهمل نویسی ها چیست؟ حالا باز هم برایم از مهربانو شش ماه پیش بگو...نمی خواهم من را برای پست های وبلاگم بخواهی...پست هایی که باید از باشد ...زن دردش قبل از انکه نوشتنی باشد دیدنی است...

و خیلی از شما ها زن نیستید تا بفهمید...!!

+ مهربانو شنبه 21 بهمن1385 21:6 |

اشک لیلی در سوگ استاد چکید..

۱۳ بهمن... قطره ای دیگر به دریا پیوست

+ مهربانو دوشنبه 16 بهمن1385 13:58 |
به پوچ مي رسيم....

+ مهربانو پنجشنبه 12 بهمن1385 20:56 |

گريه مي كنم بي تو ....خيلي راحت از كنار تمام غصه ها و قصه هايت مي گذرم به اميد آرامش ِ گرمي اين اشك و تو بي من مي روي...صدايت نمي كنم...آرام نگاهت مي كنم..مبادا نگاهم سنگيني كند بر روي شانه هاي خم شده ات از ...از چي؟ از غم دوري من؟! من كه نزديكم به تو ...نزديك تر از پيرهنت!...بر مي گردي نگاهم مي كني...مي بينيم...چشم مي گردانم به آسمان..."چه هواي خوبي!!!" مي روي و من همچنان آسمان را مي نگرم كه مبادا اشك هايم جاري شوند وتو...

   گريه مي كنم...چه كسي بود گفت گريه آرامت مي كند بگذار اشكت بريزد...دستم به گردنش برسد مي شكنمش...آرامم نكرد هيچ، ديوانه ام مي كند...داري مي روي...و من دارم آسمان را نگاه مي كنم و از هوا مي گويم كه شايد باراني شود درست مثل چشمانم...بر مي گردي و من هنوز سر به هوايم...درست مثل هميشه!!! تنها ترين تنها را كه جمع كني مي رسي به نصف دل من!شايد! تنهايي را انتخاب كردم...سالهاست و حالا مثل سگ پشيمانم...كسي مي خواهم ..آدمي باشد با يك قلب! و همان قلب تنها دارايش باشد براي من! من كسي را مي خواهم كه تنهايم را درمان كند...نمي گويم دوستم داشته باشد و دوستش داشته باشم! من يك مرغ عشق مي خواهم مرغ عشقي كه بدون جفتش بميرد! ايرادي دارد؟!

    گريه مي كنم و . و . و . و تو رفته اي...كي؟! من نفهميدم! رد رفتنت را كه مي نگرم نمي بينمت و نقطه ايست از دور كه ناپديد مي شود..صدايت مي زنم...لعنت به تو كه نمي تواني تحمل كني ...آنقدر دوري كه نمي شنوي...من هم نمي شنوم...من هم ازاين جسم دورم، خيلي دور، آنقدر دور كه صدايم برايم ناآشناست...يكي مرا بگيرد..مي خواهم پرواز كنم..سبك شدم مثل ابر نه ! سبك تر از ابر چيست؟! من اينك به اينجا رسيده ام و انگشتانم مي لرزند از هيجان زياد! از غمي كه نوشته اند...از دردي كه چند ماه است ديوانه ام كرده...

    خواستم از دوستي كه نا خواسته و نادانسته مجبورم كرد بشكنم و بنويسم، از دوستي كه مرا نمي شناسد و منم نمي شناسمش! از  مترسک فیلسوف تشكر كنم...دوست من نوشتم و اكنون از جنون انگشتانم  تب كرده ام ...به اميد اينكه قلمم بشكند زماني كه ديگر نخواهم بنويسم!

+ مهربانو سه شنبه 3 بهمن1385 22:3 |