حوصله ام سر رفته ... می نویسم و پاک می کنم. چه خوب نوشته باشم چه بد! ... پاک می کنم و می نویسم...انگار نذر کرده ام ...دستانم...عادت کرده اند ...مغزم هم بیکار است و از خدایش!... نوشتنم می آید یا نه فرقی ندارد مهم این است که من به تو فکر نمی کنم.مهم این است که خودم را با دو دست خودم می اندازم توی دنیای پر از بدبختی زنها و نمی گذارم فکر تو اعصابم را به هم بریزد.می روم توی دنیای زنهایی که دیگر ازشان نمی نویسم...نوشتنی هایشان تمام شده... دیدنی هایشان مانده که کسی چشم دیدنش را ندارد... دنیای زنان مثل کره زمین است.سطحش را که نگاه کنی پر از قشنگی است و جمالات...اما هرچه به هسته اش نزدیک تر شوی داغ تر می شود و غیر قابل تحمل...نمی خواهی بروی و نمی خواهی ببینی...گرمای حقيقي وجود زن ..تو نمي تواني...و من...نمي خواهم اسير اين ناتواني تو شوم...!

