تبليغاتX
حس یک زن که غریبی می کند با خورشید






حوصله ام سر رفته ... می نویسم و پاک می کنم. چه خوب نوشته باشم چه بد! ... پاک می کنم و می نویسم...انگار نذر کرده ام ...دستانم...عادت کرده اند ...مغزم هم بیکار است و از خدایش!... نوشتنم می آید یا نه فرقی ندارد مهم این است که من به تو فکر نمی کنم.مهم این است که خودم را با دو دست خودم می اندازم توی دنیای پر از بدبختی زنها و نمی گذارم فکر تو اعصابم را به هم بریزد.می روم توی دنیای زنهایی که دیگر ازشان نمی نویسم...نوشتنی هایشان تمام شده... دیدنی هایشان مانده که کسی چشم دیدنش را ندارد... دنیای زنان مثل کره زمین است.سطحش را که نگاه کنی پر از قشنگی است و جمالات...اما هرچه به هسته اش نزدیک تر شوی داغ تر می شود و غیر قابل تحمل...نمی خواهی بروی و نمی خواهی ببینی...گرمای حقيقي وجود زن ..تو نمي تواني...و من...نمي خواهم اسير اين ناتواني تو شوم...!

+ مهربانو شنبه 30 دی1385 15:42 |
شاید کسی تورا جدی تهدید نکند اما به نفعت است که جدی اش بگیری....
+ مهربانو شنبه 16 دی1385 21:6 |

یک دوستی بود که حرف های جالب دور از عقلی می زد. می گفت  از کجا می دانید گذشته وجود دارد؟می گفت از کجا می دانید دیروزی وجود دارد.              

   شاید اصلا نبوده و تمام اتفاقات زاییده ذهن شما بوده! همیشه  همین رامی پرسید (از کجا می دانید زمان وجود دارد؟)

زمان را انسان خلق کرد برای بد قولی هایش...دارم  کم کم مثل او فکر می کنم!!

+ مهربانو جمعه 8 دی1385 18:25 |

   می گویم: عاشق شده ام!

   چپ چپ نگاهم می کنند و ترور می شوم به: چشمم روشن! از کی تا به حال؟چند وقت است؟کجا آشنا شده اید؟ توی پارک یا توی خیابان؟ نمی دانی این آشنایی ها سرانجامی ندارد!؟نمی خواهی بزرگ شوی؟ با توام! کجا آشنا شدید! چند وقت است! چقدر با هم با هم صمیمی اید؟ خانواده ی او هم می دانند؟ نکند فکر  ازدواج داشته باشید! وای خدا مرگم! جواب در و همسایه را چه بدهیم! آدرسش را بده بروم بگویم دست از سرت بردارد. نترس عزیزم خودم درستش می کنم! بگو اسمش چیست درست می شود!اسمش را بگو؟!

   نگاهش می کنم! خیره خیره...سرم را پایین می اندازم و آنقدر اسمش را آرام می گویم که خودم هم به زور می شنوم: اسمش...خداست...

+ مهربانو دوشنبه 4 دی1385 11:25 |