تبليغاتX
حس یک زن که غریبی می کند با خورشید






نمی خواد اونجوری نگام کنی می دونم آدم معقولی نیستم. کارام عجب غریبن....فقط موندم این وسط حیرون که اصلا به تو چه ربطی داره که خبط منو می گیری. من دلم می خواد تمام مسیرمو تا کلاس روی خط کشی وسط خیابون بگذرونم. دلم می خواد وقتی بارون می باره پیاده همه مسیرمو برم و بلند بلند شعر بخونم و با صدای بلند محمد صالح علا رو صدا بزنم و واسه بارون بهش تبریک بگم.اصلا دلم می خواد به همه بگم دوسِت دارم! تا اونا هم احساس پرواز منو داشته باشن.دوست دارم شبا که می یام خونه کیفمو توی هوا تاب بدم و تا خونه لی لی کنان بیام. آقا! برادر من! خواهرمن! من عقیده دارم اگه می خوای شبت خوب تموم شه به روی همه لبخند بزن. من دوست دارم واسه پلیس سرچهاررامون  یه لیوان چایی داغ ببرم مخصوصا توی زمستون. دلم می خواد برم تو پارک،اونم فقط واسه اینکه به پیرمردای پارک نشین سلام کنم. هوای اینو دارم که با دوستام بریم پشت دیوار قایم بشیمو دختر وپسرایی که یواشکی توی کوچه حرف می زنن دید بزنیم و بعدش بپریم بیرون بترسونیمشون...آی حال میده.آی حال میده،جون من یه بار امتحانش کن.قول می دم مشتریش بشی!! می دونی!دوست دارم وقتی یه چیز خنده دار می بینم که دارم از خنده ریسه می رم بی خود جلو خودمو نگیرم که آی نامحرم صدای منو نشنوه.اون گوشاشو بگیره. حالا موندم، من این کارارو می کنم ،تو چرا پنجول!! می کشی به صورتت؟ تو چرا غش می کنی؟ تو چرا طلب مغفرت می کنی؟ من دلم
می خواد اینجوری زندگی کنم.فکر می کنی خیلی گناه آلودِ؟ خوب نیا طرفم.اگه هم خوردی بهم، بپر توی حموم خوونتون یه دوش بگیر ،تا کثافتای من از تنت پاک بشه. می دونی، گاهی شیطون می ره توی جلدم که اصلا واسه اذیت تو هم که شده یکی از اون کارای نامتعارفمو سرت خراب کنم، تا تو باشی توی کار مردم دخالت کنی! یکی نیست بهت بگه آخه آدم مومن مگه تو رو توی قبر من می ذارن که این جوری رنگ عوض می کنی؟!

پ. ن : خدا وکیلی توی عمرم اینقد کفر نگفته بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ مهربانو چهارشنبه 22 آذر1385 18:48 |

چشمانم دو دو می زند... مادرم خسته است..از کار ...از من...از این زندگی که من به گند کشیده ام!... سرم گیج می زند...پاهایم برای خودشان می روند و مادرم خسته است. به کسی نمی گوید...خسته است...تا بگوید...همه می خواهند نرود سر کار...کار نکند...خسته می شود... بابا غر می زند...برادرم نچ نچ می کند و خواهرم از راه دور صدای  بغضش می آید... دستانم می نویسند ...برای که؟ نمی دانم؟...می دانم ...برای مادر می نویسد... که باز خودش شده ...صدایم می زند بیا ...نمی روم رویم نمی شود...بابا نیست ...رفته بیرون...همه می خواهند بدانند کنکور شرکت می کنم یا نه!...به مادر نگاه می کنم!...البته که شرکت می کند ... پس می خواهد چه کار کند...می خواهم چه کار کنم؟!... می خواهم زندگی کنم...داد می زنم...همه بلند می خندد...کسی جک تعریف کرده؟!... صدای مرا نمی شنوند... جیغ می زنم...جیغ بنفش! نمی خواهم کنکور بدهم...یکی می گوید نگو کنکور...فرانسوی است...بگو آزمون..می گویم همان لعنت شده...کسی لبهایش را گاز می گیرد....عجب زمانه ای شده...دوستم می گوید می خواهی چه غلطی بکنی...حرصم می گیرد...نمی شنود؟...می خواهم زندگی کنم را نمی شنود؟ می خواهم عروس شوم!چپ چپ نگاهم می کنند عروس کی؟ ...به تو چه! عروس عزائیل...با اجازه خدا می خواهم عروس عزرائیل شوم تا جان همه شما را بگیرم...یا نه شماها جانم را بگیرند با عزرائیل؟! می شود؟! خدا اجازه می دهد؟ خانه عزرائیل کجاست؟ چه کسی بود صدا زد:آهای دیوونه چاشو بیا شام حاضره!!!

+ مهربانو شنبه 18 آذر1385 20:5 |
دیشب خواب دیدم..خواب دیدم یکی آمد همه نوشته ها و خاطراتم را دزدید و برد... و من بدبخت...امروز نه حرفی برای گفتن دارم و نه خاطره ای برای مرور....!

+ مهربانو جمعه 17 آذر1385 23:56 |

هق هق گریه می کرد؟ نه ادای گریه کردن را در می آورد شاید دلم به حالش بسوزد و بیشتر پیشش بمانم. گفتم: نه دیگر نه...

گفت: چرا؟ببین؟ من چقدر دوستت دارم.

نگاهش کردم.دروغش لو رفت و خودش فهمید.

گفتم: باز که...

گفت:باور راست می گویم دوستت دارم.این هوا!!

دستانش را تا جایی که می توانست باز کرد و خندید و من نخندیدم.

گفتم:نمی خواهی بزرگ شوی؟ نمی خواهی فردا برای خودت کسی شوی؟

سرش را تکان داد که می خواهم.

گفتم: اول قدم بزرگ شدن می دانی چیست؟

گفت: نه! تو بگو!

گفتم: این است که یاد بگیری با خودت رو راست باشی. وقتی خطا کردی خودت بگویی قبل از اینکه کس دیگری بگوید.

نگاهم کرد.

گفتم: نکند خنگ شدی؟

خندید.

گفتم:باید بشکنی. قبل از اینکه شکسته شوی.

صاف نشست.

گفت: تو که هیچ وقت نشکستی؟

گفتم: تو چقدر می شناسیم.

خندید.

گفت: بیشتر از خودت.منهای فکرت.

چشمانم گرد شد.

گفتم: یعنی چی؟ پس این چه شناختی است.

نگاهم کرد، انگار که خلافی کرده است.

گفتم: ببین من؛ من ِ مغرورم را خودم در خودم شکستم قبل از اینکه کسی دیگر این کار را بکند. تو هم باید این کار را بکنی.

لب ورچید.

گفت: این طوری که خودت هم خودت را حقیر  کردی؟

گفتم: نه! دیوارها را حقیر کردی تا خودت را ببینی.

گفت: بعدش پیشم می مانی؟

نگاهش کردم . بلند شدم.

گفتم: تو بزرگ بشو نیستی!

هول کرد و یک آن خودش شد.

گفت: خوب چه کنم؟نمی خواهم کسانی که دوستشان دارم را از دست بدهم. می فهمی؟

برگشتم نگاهش گردم.

گفتم: اگر بفهمم. بزرگ می شوی؟

گفت: من بزرگم.

گفتم: می دانم.

گفت: می دانی؟ از کجا؟

گفتم:مهم این است که می دانم و تو هم می دانی. ولی چرا خودت را زدی به بچگی...این را باید خودت بگویی؟

گفت: بچگی را دوست دارم.حرف را می زنم.فحشم را می دهم.دورغم را می گویم. گریه ام را می کنم.قهقه ام را می زنم.کسی هم کاری به کارم ندارد.چون بچه ام!

پبروز مندانه نگاهم کرد.

گفتم:خوب پس! من هم می روم چون تو می خواهی بچه باشی.

گفت: اما خودت گفتی من بزرگم. خودم گفتم.

گفتم: اما کارهایت چیز دیگری را می گوید.خنده هایت. گریه هایت. فحش هایت. دورغ هایت. حرف هایت...دیگر چه بود؟

گفت: اما این طوری بهتر است.اصلا بیا تو هم بچه شو. دنیای بچگی دنیای خوبی است. بی آلایش و ریا است.

گفتم: مطمئنی؟

گفت: بله.

گفتم: اگر بی ریا است چرا تو داری ریا می کنی؟ تو که بزرگی چرا بچگی می کنی؟ نکند دنیای بچگی را آلوده  کرده باشی؟

گفت: دنیای تو وآدم بزرگ هاست که مرا کشانده اینجا. من آنجا ناراحتم. مردم چپ چپ نگاهم می کنند. صدایم نباید بلند شود. نباید بلند بخندم.نباید بلند گریه کنم. نباید حرف دلم را بزنم. تو از دنیایت خوشت می آید؟! خودت بگو اینجا بهتر است با دنیای تو؟

گفتم: دنیای من نه دروغ دارد. نه حرف زور. دنیای من که دنیای مردم نیست. هر کس دنیای خودش را دارد.

گفت: یعنی توی دنیای تو همه راحت می خندند؟ بدون خجالت گریه می کنند؟ داد می زنند؟ حرف می زنند؟

گفتم: بیا ببین. چرا از من می پرسی؟

گفت:نه اگر بیایم دیگر برگشتی نیست. مگر راهم را عوض کنم و بروم به دنیای دیوانه ها درست مثل دنیای بچه هاست

گفتم: مطمئنی الان توی دنیای دیوانه ها نیستی؟

خندید.

گفت: صد رحمت به دنیای دیوانه نسبت به دنیای شما.

گفتم: میل خودت. خواستی بیا خواستی توی همین دنیایت بمان.اما من دیگر نمی آیم.

سرش را خم کرد و گفت:بیایم...همیشه پیشم می مانی؟

گفتم: همیشه.

بلند شد دستم را گرفت و آمد. الان چند روز است که جلوی آینه خودم را می بینم.  

+ مهربانو پنجشنبه 16 آذر1385 17:43 |
همه اعتقادات ما خط خطی است! هر وقت می گویم فلانی خوب است...تا همین خوب می آید و یقه ی ما را می گیرد علم بد بودنش را برمی داریم...

همه ما آدما کاغذای خط خطی هستیم که هیچ معلمی روش مهر صدآفرین نمی زنه....

+ مهربانو دوشنبه 13 آذر1385 18:15 |
فکر کردی  دموکراسی چیه؟

چماق کشیدن مردم روی سر مردم به خاطر مردم!

+ مهربانو یکشنبه 12 آذر1385 12:11 |
چند روزی کارم شده پاک کردن هرزنامه های ایمیلم...
+ مهربانو شنبه 11 آذر1385 13:58 |

به نظر خودم! نوشتن و خواندن بهترین راه برای کسب دانش[در هر زمینه ای که مایلید] است. یعنی شما می توانید بخوانید و بیاموزید! به همین راحتی! به نظر همه این بهترین چیزی است که بشریت کشفش کرده.همین خواندن و کسب علم کردن. اما حالا بیاید برویم سراغ کسانی که از آب هم کره استخراج می فرمایند! واقعا فکر می کنید این آدم ها می توانند از این موهبت بزرگ درگذرند!! حالا در نظر داشته باشید.دختری چشم وگوش بسته با اعتماد به این اصل که کتاب خواندن کار خوبی می باشد. بروند بنشینند کتابخانه و ورت ورت کتاب بخوانند. من نمی دانم، او نمی داند، تو که می دانی این موجودات مذکور!چه موجوداتی هستند. باور کنید اگر شما هم کتاب دختران آفتاب را بخوانید مثل من از تمام اعتقاداتان بر می گردید! کتابی که طی یک سفر گروهی از دانشجویان با تیپ ها و اعتقادات مختلف شروع می شود و تمام کتاب به بحث در مورد حقوق زنان و مشکلات داشته و نداشته شان می پردازد. اما یکی نیست به این نویسندگان عزیز این کتاب بفرماید پدر من ! عزیز من! آقایان محترم مولف! چه فکر کردید! اینکه زنان جامعه تان رو به انهدام و نابودی خودشانند و اگر دست نجنبانید تمامی نسوان مملکتتان به کل منحل می شوند.نه عزیز من! نه دختر چشم و گوش بسته من!از این خبرها نیست! مثل اینکه این کتاب خیلی دلش می خواهد به زنان کمک کند و من از طرف جمعی از زنان و دختران که این کتاب را خوانده اند اعلام می دارم! برادر گرامی موفق شدید اما متاسفانه نمی دانیم چه شد که ما وشما از آن ور بام افتادیم پایین! خواستید با حربه دین و اسلام به میدان بیاید که چه! که زنان خداشناس و خداترستان با خواندن این کتاب به زندگی خود قانع شوند.کاری کردید که دیگر من هم نمی توانم زنان را متهم ردیف اول مشکل خودشان بخوانم. من هم نتوانم بگویم اگر کمی می بینید به خاطر کم بینی خودتان است. اما! یک طرف دیگر ماجرا که القصه طرف خوب ماجراست و جا دارد از زحماتتان تشکر کنیم این است که خودتان ناخواسته پنجره ای دیگر رو به دنیای کم نور زنانتان گشودید!آن هم قبول منطقی این نکته که اسلام و قرآن زن را عزیز می شمارد نه ذلیل! و اما حالا تو که 500 صفحه مخ ملت را زدی بیا و یک کلام از این 500 صفحه ات را برای مردانت بگو! برای برادرت ! برای پدرت! اگر همان ها تو را به چهار میخ نکشاندند.من خودم این کار را ...نه بگذریم!! خواستم بگویم: می دانستیم و حالا بیشتر می دانیم که ظلمی که به ما روا داشته می شود فقط و فقط از طرف ملتی است به نام مردها! می دانید چرا؟! چون خودشان اعتراف کردند که قران زنان را گرامی می دارد.  خوب! پس  حالا کوله بارت را جمع کم و بیا به همین دنیایی که زندگی می کنی!چقدر از همجنسانت به حرف قران گوش داده اند. بله! گوش داده اند: چند زن برایت بیاورم که به خاطر عدم تمکین از همسرش چند وقت است گوشه بیمارستان خوابیده اند به خاطر اینکه شوهرانشان فقط به قسمتی از قران عمل کرده و ما بقی را خود اضافه نموده و...شده این آش دهن سوزی که می بینید.

آقایان عزیز! زنان مملکت ما نیاز به ضربه ای دارند که تکانی بخورند نه اینکه با این حرف ها کاری کنیم که موجودیت خود اکتفا کنند و گوشه ای بنشینند! از قدیم گفتند از شما حرکت از خدا برکت! خیلی سعی کردید که این حس فعال بودن را در زنان بیدار نگه دارید اما خود من نمونه اش که لحظه ای ذهنم به این سمت رفت که حالا که من چنینم و چنان پس چه احتیاجی به ترقی...من که زنم و زن چنان است و چنین! پس فقط کافی است من مراقب این گوهر که همراهم است باشم و ولاغیر!!

برادران من!بهتر است بعد از چاپ موفقیت آمیزتان در این کتاب،کتابی هم برای پسران  آفتاب بنویسید!

پ.ن: من موندم این وسط حیران که ببین کار به کجا رسیده که آقایون بلند می شن میان واسه ما به زبان خود ما!!!! سعی در توجیه ما می کنند.

 شرمنده اگه اینبار رگبار شدند دوستان!!

+ مهربانو چهارشنبه 1 آذر1385 10:6 |