تبليغاتX
حس یک زن که غریبی می کند با خورشید






چند ساله اي؟ كتاب هاي دوره ي دبيرستان هنوز هست يا فروخته اي به نمكي كوچه گرد؟ اگر هنوز داريشان يه سر به اين دفتر خاطرات گاه به گاه بينداز،بي خود سعي نكن قانعم كني كتاب هايت سفيد سفيد است، درسخوان ترين بچه هاي مدرسه هم گاهي حس و حال كلاس مي گرفتنشان و خطي مي نوشتند، به اين كتاب ها سري بزن و زندگيت را از نگاه خودت – حالا مي خواهد 5 سال پيش ،يا 10 سال يا 15 سال پيش باشد، را ببين، ببين چقدر عوض شده اي ...ببين چقدرش را قبول داري و به چقدرش مي خندي. ديدي؟ خواندي؟ فكر كردي؟ گريه كردي يا خنديدي؟ حالا زندگيت را ورق بزن، درست مثل ورق هاي كتاب دبيرستانمان پر از خاطرهايي كه برايمان تجربه شده...باور كن ما روزها را نمي گذرانيم كه به جلو برويم و برسيم به ...هيچ! ما روزها را كنار نمي گذاريم...ما براي همين روزهاست كه زندگي مي كنيم براي تجربه هاي همين روزها...پس ورق بزن...تجربه هايت  به خاطر بياور تا يك چيز را دوبار تجربه نكني!!

+ مهربانو شنبه 22 مهر1385 10:52 |
نوشته ها رو که نگاه می کنم...کامنتاتو که می خوونم می بینم خیلی زوده که بخوام برم...زوده اگه بخوام نگم...زوده اگه نخوام بگم!!! نوشته های خودمو که می خوونم می بینم هنوز جا هست واسه بهتر نوشتنم و بهتر خووندن تو ! با اون نظرای نابت!! این جوری بهتره...

این رو بدون که اگه یه روزی خواستم برم...اونقدر شهامت دارم که بگم دیگه برنمی گردم!

+ مهربانو شنبه 1 مهر1385 13:42 |