تبليغاتX
حس یک زن که غریبی می کند با خورشید






اگر بخوای فاصله هارو خط بزنی ..مطمئن باش به هیچی نمی رسی!نه تنها راه رو کوتاه نکردی بلکه اصلا شروعش نکردی... گاهی همین فاصله هایی که تو ازشون فراری هستی... می شن راه فرارت!درست موقعی که باید فرار کنی...می شن همون چیزی که تو می خوای...پس لعنتی اینقد فاصله ها رو خط نزن!!!

مهربانو تا اطلاع ثانوی آپ نمی شود...(این اطلاع ثانوی می تونه ۱ روزه باشه ...می تونه...۱۰ روزه باشه..می تونه اصلا نباشه)

+ مهربانو جمعه 17 شهریور1385 1:37 |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا این چنین دستانی را زیاد کن!!!

+ مهربانو چهارشنبه 15 شهریور1385 21:16 |

 

گاهی قبل از اینکه دیر شود باید کاری کرد...(کلیک کنید)

گاهی عکس ها بهترین تعریف برای روحیه افراد هستند...

و گاهی همین عکس ها با تمام صداقتشان گولت می زنند

گاهی عکس ها حرفی را فریاد می زنند اما...

 

گاهی هم عکس ها از هر قرص دیازپامی هم قوی تر است...

این گلام  باشه واسه اونایی که به این نتیجه رسیدین من یه چیزیم می شه!!!

 

+ مهربانو سه شنبه 7 شهریور1385 0:29 |

   نوشته هایم که تمام شود می خواهم کمی قدم بزنم...بعد یک قهوه غلیظ و تلخ را با یک کتاب مصور دوران کودکی ام بخورم! شاید وقتی نوشته هایم تمام شد بروم سر تنها پل شهرمان و جیغ بزنم ...آنقدر جیغ بزنم تاخفه شوم یا پلیس بیاید خفه ام کند. اصلا نوشته هایم که تمام شد یک زنگ به تو می زنم و حرف می زنیم البته اگر این دفعه هم ، کارمان به دعوا نکشد و تلفن بعدیمان نیفتد به 6 ماه بعد...نمی دانم، اما نوشته هایم که تمام شد می آیم سر کوچه و با پسرهای سرکوچه یمان زنجیر می چرخانم و- برعکس آنها - به پسرهای کلاسور به دست متلک می اندازم...نوشته هایم که تمام شد مانتو مشکی ام که روی بازویش مثل یک L پاره شده را می پوشم و شلوار سبزم را که مادرم اشتباهی دوبرابر آن چیزی که باید، کوتاه کرده را پایم می کنم و می روم دانشگاه آزاد تا درس بخوانم...نوشته هایم که تمام شد دیوان حافظ خواهرم را که بابا برایش آورده را می دزدم و می روم یک کوچه باغ پیدا می کنم و با هرغزلش گریه می کنم...نوشته هایم که تمام شد می روم غذا ماکارونی درست می کنم و رشته رشته می خورم...نوشته هایم که تمام شد کیبوردم را از طبقه آخر بلند ترین! ساختمان شهرمان پایین می اندازم تا دیگر صدای نحسش را نشنوم...نوشته هایم که تمام شد یک فیلم می سازم از زندگی خودم و هیچکاک  و دیالوگ هایش را می دهم میلانی بنویسد..نوشته هایم که تمام شد کوله پشتی ام را پر از کتاب هایی که دوست دارم می کنم  و می زنم و می روم هرجا که شود جایی که بتوانم تمام کتابهای ناتمامم را تمام کنم...نوشته هایم که تمام شد شاید فرصت کنم کمی زندگی کنم...فقط کمی...

 

+ مهربانو جمعه 3 شهریور1385 0:3 |