تبليغاتX
حس یک زن که غریبی می کند با خورشید






فقط آمدم تا از آن پست کذایی چندش آور گذشته باشم... همین!

 

اینم واسه خالی نبودن عریضه!

+ مهربانو دوشنبه 30 مرداد1385 15:56 |

یادداشت اول:  

     صدای مهیب انفجار را که نشنیده بگیری،  بی فایده است که بخواهی صدای امواج آرام ساحل دریایش را که با صدای خنده های بچه های لبنانی در هم آمیخته  بشنوی..بی فایده است...این روزها... تمامی این روزها، صدای خروشان امواج دریا با ضجه های کودکانی است که به امید روزهای آرام کنار ساحلشان زنده مانده اند. روزهایی که از خواهران و برادرنشان گرفته شده... خوب می دانند که خیلی هایشان باز نمی گردند.باز نمی گردند چرا که به خاطر صلح به خاطر دوستی کشته شدند...

   یکی به من بگوید این کودکان به کدامین گناه چنین به خاک و خون کشیده شدند؟ یکی به من بگوید آن دخترک به کدامین گناه نظاره گر مرگ عزیزانش باید بنشیند......یکی به من بگوید این صلح لعنتی که همه از آن دم می زنند برای که و کی می خواهد رونمایی شود...اگر صلح را با خون کودکان آبیاری می کنند، همان بهتر صلحی نباشد...تا شاید باز هم کودکان لبنانی کنار ساحل بدون صلح! بازی کنند.دلمان را به چه خوش کنیم...به جنازه های کباب شده کودکان لبنانی....به جنازه های یه خاک و خون کشیده آنها...شما رابه آن خدایی که نمی شناسید....صلح را معنی کنید...نمی دانم در وجود بی وجود بوش چیزی به نام انسانیت هست؟! شب ها که می خوابد...کابوس نمی بیند؟!صدای گریه های مادران داغ دیده خواب نازش را بر  هم نمی زند؟!صدای مهیب انفجار و آتش را نمی شنود؟!..بوی گوشت سوخته به مشامش نمی رسد؟!

نمی بیند؟...نمی بیند مادری را که چطور کفش کودک مرده اش را پایش می کند؟...نمی بیند پدر از پا افتاده ای را که  روی دخترک نوزادش ملحفه می اندازد..نمی بیند؟!و نمی بیند که چطور کودکی بر خرابه های خانه اش گریه می کند و گریه می کند و گریه می کند..بدون دست نوازش گر مادری...بدون شانه های محکم پدری...

   وای! باور نمی کنم..نمی خواهم باور کنم موجود بی وجود ازجنس من! از جنس ما در این دنیا با گرفتن جان کودکانی زندگی می کند...نمی خواهم باور کنم...لبنان این عروس جهان ...کودکانش چنین به عزا نشسته اند...

 

 

یادداشت دوم:

    حرفش را که می زنیم...خیلی راحت است! وقتی اسمش را می آوریم...نه دلمان می لرزد و نه صدایمان انگار از یه فرمول فیزیک یا یک آرایه ادبی ِ توی کتاب های دبیرستانمان یاد می کنیم...اما مادرانمان ... پدرانمان ...وقتی می شنوند و وقتی می بینند .دست و دلشان می لرزد و چشمان نگرانشان به آسمان دوخته می شود که نکند...نکند باز هم شروع شود..باز هم صدای رادیو که وضیعیت قرمز را فریاد می زد به گوششان برسد.

   آنان نیمی از سالهای عمرشان را در دود و آتش و خون ...، سوغات این هیولا گذرانده اند.پدرمان سالها اسلحه بر شانه داشته و مادرمان سالها چشم انتظاری...

ندیدیم اما ناعادلانه است محکوم شویم به نافهمی...محکوم بشویم  به اینکه درک نمی کنیم...محکوم می شویم و این ناعادلانه است..درست است خیلی هایمان جنگ را حس نکردیم اما تبعاتش بیشتر از خودش بر سرمان خراب شد و زندگیمان را بیشتر از موقع حضورش ویران کرد. درست است خیلی ها جنگ را به سختی حس می کنند...یکی خود من! هیچ وقت نفهمیدم...چرا یه عده سرباز بیچاره چرا باید به خاطر نقشه های کذایی یه عده انسان بی وجود خود را به دهانه جنگ بفرستند؟ من این را نفهمیدم...تو هم سعی نکن به من حالی کنی چون بی فایده است...من نمی خواهم بفهمم..اینطور بهتر است...

 

+ مهربانو شنبه 21 مرداد1385 21:20 |

یادداشت اول:

قلم فرسایی کرده ام.. روزها و سالها ...هفته ها و ماه ها و همچنان درپیچش اول راه درجا می زنم. از قلم فرسایی نمی گویم، که همین صفحات اینجا مدرکی است که من ماه هاست برایتان به ارمغان گذاشتم. سکوت...صبر...گذشت داشتن و هزاران بزرگواری دیگر که روی هیچ کاغذی نمی توان نوشت و منی خسته با هزاران زخم بر روح. دیگر توانِ باقی ماندن و صدای ناهنجار کیبورد را در خود نمی بینم هرکسی می خواد متهمم کند به ضعیفه بودن...به یک طبل!!! یا هر که می خواهد برایم دل بسوزاند .

هرچقدر بیشتر تشویق می شدم، بیشتر از آن ناامیدی بود که سفره خود را برای من می گستراند ولی هر تشویق دلیل محکمی بود بر ظلم های پنهان و تکانم می داد که ای وای! چه دلهایی که آماده پریدن هستند اما حیف که خواسته و ناخواسته در قفسی طلایی! اسیر زندانبانان شریف!! هستند ...هستند...هستند...و خواهند ماند و خواهند بود و خواهند زیست با همین حقارت و با همین رذالت حاکم فقط کمی مدرن خواهند شد.

 نگران نباشید...شما می توانید خودتان را از این دسته جدا بدانید. اصلا تمام این ها زندگی خود من است که می خواهم هیچ وقت نباشد...کسی با شما کاری ندارد...با زندگی خصوصیتان که تا حرفی به میان می آید، خودتان دفاع از ظلم هایی می کنید که هر روز برسر زندگی و خودتان می آید...بیایم بگذریم بلکه از ما گذشتند و گذاشتند یک بار زندگی کنیم نه اینکه زندگی بسازیم!!!

 

یادداشت دوم:

روزگاری سپری شد...بدون اینکه بفهمی، بدون اینکه بفهمم...فهمیدن سخت است...و می دانم سهم زیادی از آن را ندارم...هنوز هیچ نمی دانم و این آزارم می دهد...آزارم می دهد وقتی می بینم می توانستم دستی بگیرم اما ندانسته هایم نگذاشته اند...آزارم می دهد وبیشتر از آن دانسته هایم...نمی دانم این چه رسمی است که گریبان مرا گرفته..ندانسته هایم اگر بودند دردی درمان می کردند و دانسته هایم فقط دردی بر قلبم باقی می گذارند...ندانسته و دانسته آمدم...ندانسته و دانسته نوشتم و نوشتم و نوشتم...نوشتم برای تمام یادگاری هایی که نداشتم... برای تمام دلخوشی هایی که نداشتم... برای سختی هایی که نکشیدم و کشیدم..برای تمام آن چیزهایی که نبود وبودند...با هر نوشته ام زخمی نبوده سرباز می کرد و با هر تبادل نظری پازلی در وجودم جا به جا شد...نوشتم...و نوشتم ...و نوشتم از یادگاری عشقی که نبود...از دلخوشی که چون رازی سر به مهر باقی ماند و سختی هایی که خواسته و نا خواسته هر از گاهی بر زبان می آوردم...اعترافی هم می کنم..بی هدف نوشتم...و خندیدم به حرف هوگو که می گفت:هر خطی به خاطر هدفی به وجود می آید ...من نوشتم و فهمیدم...هدف خود قلم است..اگر بگذارند...

 

+ مهربانو پنجشنبه 19 مرداد1385 21:19 |
-به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید:

-دل من گرفته زین جا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

-همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم

-به کجا چنین شتابان؟

-به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم...

- سفرت بخیر اما

تو و دوستی خدا را

گر از این کویر وحشت

به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

 برسان سلام ما را...

شفیعی کدکنی

 

کانون وبلاگهای ادبی پرشین بلاگ(کلیک کنید...)

+ مهربانو پنجشنبه 19 مرداد1385 0:18 |

اینم روستا که تا من حرف می زنم می گین مرد و زن اونجا دست در دست هم کار می کنن...

 

 

هنی: هــی رفیق آخر خط است.

آنی: برای بابا...برای پدرم

عزاداری یا خودآزاری؟!!!!

 

 

 

+ مهربانو دوشنبه 16 مرداد1385 15:26 |

یکی به من بگوید این کودکان به کدامین گناه چنین به خاک و خون کشیده شده اند...؟!

+ مهربانو چهارشنبه 4 مرداد1385 12:5 |