وقتی خسته و کوفته با کیفی پر از درد مردم به خانه می آیم...یادم می آید که درد خودم را باز هم جا گذاشتم.این بار دفعه چندم است که فراموشش کرده ام؟...این با چندم است که فراموش می کنم سری بهش بزنم و یادی تازه کنم؟...اما مگر می گذارند .بس که مردم درد هایشان را یواشکی توی کیفم می ریزند و منم یادم می رود بگویم پدرآمرزیده ها پس خودم چی؟...ولی همیشه از نگاه سرشار از سرزنششان می ترسم...جوری نگاهم می کنند که یعنی خجالت بکش تا ما درد داریم چطور رویت می شود از درد خودت حرف بزنی؟...و من حرف نزده ام را توی گلو خفه می کنم و می گذارم تا دردهایشان را یواشکی توی کیفم بریزند...کیفم را روی میز خالی می کنم و سرم گیج می رود پر از درد است بعضی ها هم سرکاری است!بایک نیشخند yahoo massenger که توی این موقعیت ها حسابی حالم را می گیرد. همه جور درد است اینجا از درد غریبی تا درد نداری...یک جور درد جدید تازگی ها مهمان کیفم شده که هر چه می خواهم ازشان بگذرم نمی شود.انگار فایده ندارد هر روز بیشتر می شوند و می دانم نمی شود گذشت...نمی شود از این درد بی دردی گذشت...دلم بیشتر از همه برای اینها می سوزد... ولی چه کنم راهی هم ندارد مثلا من می توانم درد غریبی را یا درد اسیری را یا چه می دانم هر درد دیگری را یک جوری کمک حال باشم اما این درد... درد ها را توی کیفم می ریزم...همه دردهای امروز درد بی دردی است و من کم آوردم ...از خانه می زنم بیرون بدی کار اینجاست که درد ها را یواشکی توی کیفم می ریزند و من نمی دانم مال کدامشان است...به صورت هایشان خیره می شود شاید از روی چهره شان بشناسمشان...شاید آن پسرکی که گوشواره به گوش دارد، دردش را انداخته...شاید هم کار آن دخترکی است که سرشان را طاس طاس کرده آنقدر طاس که خودم را توی سرش می بینم...شاید هم کار مردی است که توی ماشین ،سر چهارراه ایستاده و نمی دانم دنبال چه می گردد...شاید هم مال زنی است که با عینک آفتابی و آرایش غلیظش آنطرف چهارراه ایستاده...حسابی قاطی می کنم و نمی دانم چکار کنم...می زند به سرم می روم روی جایگاه پلیس وسط چهارراه می ایستم و همه دردها را خالی می کنم روی زمین و می نشینم کنارشان...شاید حداقل دلشان برای درد خودشان بسوزد...!!!
مهربانو در پرشین بلاگ آپ شد

